این قسمت رو منو ریمی باهم نوشتیم رمان خیلی داره باحاله میشه..خیلیییییینظرا بالای 20 تا نه نه چون این قسمت طولانی نظرا بالای 30 تا
آخیشبالاخره تموم شدبعد کلی التماس بالاخره به نتیجه رسیدمباور کنین از مزاکرات هسته ای سخت تر بود....چی سخت بود؟خوب حرف زدن با مامانمبالاخره به توافق رسیدیم که من فقط پنشنبه ها و فقط یه ساعت بیام نت...این خبر خوب..حالا می زنم توی ذوقتون...هر اتفاق خوبی که میوفته یه اتفاق بد هم کنارش هست!!وحالا خبر بد:من از سال بعد..یعنی سال تحصیلی بعدی..ای وبو می بندم...متاسفانه ...!!نمی شه کاریش کرد!!دیگه ما می ریم نهم وانتخواب رشته و اینجور چیزا...منم که باید به فکر آیندم باشم...پس متاسفانه بعد تابستان سال بعدفعالیت این وب تموم می شهگفتم که بدونین و بتونین تحمل کنین!!!فعلا دوست جونیا!پنجشنبه میام ادامه رمان رو بزارم...ویه چیز دیگه...برای اینکه پنجشنبه که میام ادامه رو بنویسم نظرای این پستو به بالای 50 تا برسونین... بای
میخوام بدونم :دوست دارین حرفام تو پست قبلی واقعی باشه یا یه شوخی...لطفا تو نظرات بگین
سلام ای غروب غریبانه ی دلسلام ای طلوع سحرگاه رفتنسلام ای غم لحظههای جداییخداحافظ ای شعر شبهای روشنخداحافظ ای شعر شبهای روشنخداحافظ ای قصه عاشقانهخداحافظ ای آبی روشن عشقخداحافظ ای عطر شعر شبانهخداحافظ ای همنشین همیشهخداحافظ ای داغ بر دل نشستهتو تنها نمیمانی ای مانده بی منتو را میسپارم به دلهای خستهتو را میسپارم به مینای مهتابتو را میسپارم به دامان دریااگر شب نشینم اگر شب شکستهتو را میسپارم به رویای فردابه شب میسپارم تو را تا نسوزدبه دل میسپارم تو را تا نمیرداگر چشمه واژه از غم نخشکداگر روزگار این صدا را نگیردخداحافظ ای برگ و بار دل منخداحافظ ای سایهسار همیشهاگر سبز رفتی اگر زرد ماندمخداحافظ ای نوبهار همیشهبرای فهمیدن قضیه بفرمایین ادامه