تعجب توی چشمای رزالین موج میزد...ریوما - من یه جرمم....(رزالین)باورم نمیشد....چطوری؟؟؟اخه چطور؟؟؟نمیدونم...نمیدونم باید چیکار کنم؟؟؟مارون :خوب...ریوما:منو دستگیرکنین..مارون:این حرف آخرته؟تومی خوای تمام دوستاتو تنها بزاری....تموم مردمیو که وقتی بینشون بودی احساس امنیت کامل میکردن...تموم مردمیو که الان بهت نیاز دارن بااینکه خودشون نمیدونن...می خوای بریجایی که بهش تعلق نداری؟ریوما:بله..این حرف آخرمه...-ریوما....گذشته مهم نیس...مهم اینه که تو الان پشیمونی....مارون:اگه این انتخواب توئه..که از زندگی درست دور باشی...پس..کسی اون بیرون هست؟صدا:بله قربان..مارون:بیا تو...اومدتو...کاری دارین؟مارون:دستبندتو در بیار..مرد:چی...بله قربان...مارون:دستای پسر رو ببند وببرش بازداشت گاهمرد:چی!!!مارون:همین که گفتم..اون یه مجرمه....مرد:آ... چشم قربان...-شماحق ندارین...ولی قبل از اینکه کاری بکنم ریوما از اتاق رفت بیرونبرگشتم طرف مارون: داری چی کار می کنی؟مارون:این انتخواب خودش بود...-که چی؟مارون:اون فراموش کرده..راهشو و هدفشو..اینکه چرا کاراگاه شده...من فقط می خوام اینا یادش بیاد...-من می دونمو تو اگه یه مو از سرش کم بشه...ریوما:یه روز گذشته بود...من هنوز تو زندون بودم...نگهبان اومدو ظرف غذا رو گذاشت جلو....-من..آخه چرا من هنوز اینجام....به مارون بگو....بگو من جرم بزرگی مرتکب شدم...مطمعنا سزاش مرگه...پس چرا اعدامم نمی کنه؟بهش بگو..لطفانگهبان:حتما..وپوزخندی زد و رفت....رزالین:یهویی در باز شد ویه نفر اومدتو:قربان..پسره خیلی عجله داره...میگه چرا اعدامش نمیکنین...رزالین:چی؟ریوما پاک دیوونه شده...مارون:جالبه..برو امادش کن..نگهبان:چشم قربانورفت-می خوای چی کارکنی؟مارون:کاری که خودش می خواد..اعدامش کنم..