این قسمت رو منو ریمی باهم نوشتیم رمان خیلی داره باحاله میشه..خیلیییییینظرا بالای 20 تا نه نه چون این قسمت طولانی نظرا بالای 30 تا
تزوکا:در رو زدمیه مرد درو باز کرد:شما کی هستین؟رایا:اینجا..یعنی ما دنبال ریوما هستیم...فکرمی کنیم..اینجا کار می کنه...مرد:متاسفم..اگه دنبال ریومای خودمون هستین..باید بگم اون یکم پیش از اینجا رفت..مومو:این امکان نداره...اون گفت این زندگی جدیدشه..نمی خواد جایی برهمرد:متاسفم..اگه دوستتونه بهتره برین دنبالش....تو این هوا و با چشمای نابینا...وبا اون سن کمش...فکر نکنم زیاد اون بیرون دووم بیاره(رزالین)بعد از شنیدن این حرفا هممون داغون شدیم...باید پیداش میکردیم..ولی حتی یه سر نخ هم نداشتیم تا بدونیم که اون کجاست....نگاه های ریوگا نسبت به من هر لحظه سرد تر و سرد تر میشد..اینو حتی بقیه بچه ها هم فهمیده بودن...ریوگا محکم با دستش به دیوار مشت زد...میوسا - ریوگا..ریوگا - همش تقصیر منه...- تقصیر تو نیست..ریو...نزاشت بقیه حرفمو بزنم...ریوگا - خفه شو رزالین....اینا همش تقصیر توئه...نه..تقصیر خودمه..تقصیر من بود که به تو اعتماد کردم...- ریو....محکم زد توی صورتم...باورم نمیشد که یه روزی همچین اتفاقی بیوفه...خیلی شکه شدم...ریوگا - هنوز هم دیر نشد باید الان بریم دنبالش...به هرکس یه مسیریو داد تا بگردن...ریوگا - و تو رزالین سعی کن از ریوما دوری کنی و لای دست و پای ما نباشی....باورم نمیشد یه همچین روزی برسه....همشون رفتن....بارون گرفت...اشکام سرازیر شد..راه افتادم زیر بارون...فقط میدودم و میدویدم...باورم نمیشد...هنوزم تو شُک بودم...ولی کاری از دستم بر نمیومد...
این چه سرنوشتی بود؟ریوما رو گم کرده بودم و اینم از رفتار ریوگا..مگه یه انسان چقدر تحمل داره...ریوما:حالا چی کار کنم؟برم ببینم کاری چیزی گیر میارم یا نه...دستامو روی دیوار می کشیدم تا بفهمم کجا باید برم..نمی دونستم اینجوری که دارم می رم به کجا می رسمیهویی احساس کردم دارم به عقب کشیده می شم..صدایی اومد اما به ژاپنی نبود ومن هیچی ازش نفهمیدم...رزالین:هرچقدر غصه بخورم چیزی حل نمی شهحالا باید برمودنبال ریوگا بگردمصدای ریوگا اومد توذهنم:تو رزالین سعی کن از ریوما دوری کنی و لای دست و پای ما نباشی....نه..مهم نیسمن به عنوان یه دوست و همکار دنبال ریوما می گردم...باید اول کجا برم....ریوما:منو کجا می برین؟همون صدا چیزی گفت که من بازم معنیشو نفهمیدم-می شه ژاپنی حرف بزنین؟-خیلی حرف میزنی بچه..می فهمییکم بعد ایستادیمصدای باز شدن در اومد و ما دوباره حرکت کردیمبا گرمتر شدن هوا متوجه شدم داخل یه ساختمون هستیم-بروتو فسقلیو در باز شد..فسقلی!!!؟چقدر برام آشنا بود...رفتم تو و در بسته شد-خوش اومدیشما کی هستین؟-می فهمی ریوما ایچیزن..بهترین کاراگاه توکییو!ریوما:چی!!!شما..من.....چطورفهمیدین....بعد این همه مدت با این قیافه..غیر ممکنه..شما واقعا کی هستین؟-میفهمی ریوما...بزار دوستت هم برسهرزالینهوم بزار از این راه برمچرا دارم می رم عقب!!!تو کی هستی!!ریوما:منظورتون چیه؟یهویی در باز شد و حس کردم کسی اومد تو اتاق-شما ها کی هسین؟به چه جرئتی منو گرفتین!!!وای ریوما..تواینجایی..خدایا- رزالین!!!اینجا چی کار می کنی؟رزالین:تو رو هم گرفتن....اومد و بقلم کردرزالین: زودباشین ما رو ازاد کنین...مرد:شما اسیر نیستین که بخواین آزاد بشین...رزاین:واقعا؟؟پس به این کارتون چی می گن؟؟؟لابد ما الان تو آزادی محض هستیم..مرد وقعا صبور بود که به رزالین چیزی نگفتمرد:من آرتور مارون هستم...ما کاراگاه های مخفی چین هستیم و داریم روی یک پرونده خیلی بزرگ که به ژاپن هم مربوط میشه کار می کنیمما اطلاعاتی مبنی بر حضورتون در چین پیداکردیم..پس تصمیم گرفتیم ازکمک بهترین کاراگاه های پسر و دختر توکیو استفاده کنیم.می دونم که ریوما مدت زیادی ناپدید شده بود.اما ما منبع های خودمونو داریم..