-می خوای چی کارکنی؟مارون:کاری که خودش می خواد..اعدامش کنم..-چی!!!!!!!!!تواین حقو نداری..تونمی تونی بکشیش...مارون:نگران نباش...چیزی نمی شه...رزالین:امیدوارم...ریوما:نگهبان اومدو منو باخودش برد..بالاخره ایستادیم...صدای مارون اومد:داری به خواستت میرسی ایچیزن...حالا که میخوای مجازات بشی...باید بدونی سزای عملت 100ضربه شلاق وبعد اعدامه...انگار آب سردیو روم ریختن..انتظار داشتم همه چی زودتموم بشه....از زجرکشیدن نمیترسیدم..دوسش داشتم..چون بهم نتیجه اعمالمو نشون می داد..اماالان تنها چیزی که دوست داشتم مرگ بود..رزالین:در این موردحرف نزده بودیم آقای مارون...مارون:چرا....نگران نباش...نگهبان منو به جلو هول داد...رزالین:باورم نمی شد..مارون واقعا داشت چی کار میکرد؟؟ریومارو بردجلو...مارون:لباسشو دربیارین...دلم درد می کرد...لباس ریومارو در اوردن و دستاشو به چوب بستن...با هر ضربه حس می کردم این خودمم که آسیب می بینم...ریوما اولش هیچ واکنشی نشون نمی داد..انگار داشت لذت میبرد..می تونستم ذهنشوبخونم:چه لذتی داره..وقتی زجرمی کشم..تا بفهمم...ریما...خواهرم..فوجی...وبقیه ی مردم به خاطر اشتباهم چی میکشن....کاش زودتر بمیرم...نمی تونستم تحمل کنمبا اون بدن ضعیفش نمی تونست طاقت بیاره...ریوما:مرگو جلویچشمام میدیدم...چشمامو بستم..همه جاتاریک شد...بااینکه وقتی باز بودن هم فایده ای نداشتن...همه جا تاریک بود...یهویی سفیدی همه جارو دربر گرفت...رزالین:نمی تونستم تحمل کنمبا اون بدن ضعیفش نمی تونست طاقت بیاره...کمی بعد...ریوما اروم ناله میکرد..از پشتش خون میومد...بادتندی می وزید..و بارون شروع شده بود...کمی بعد بارون شدت گرفت...ومن میتونستم لرزش بدنشو ببینم...کمکم ناله هاش تموم شدن...انگار نای ناله کردن روهم نداشت....چشماش بسته شدن...دستاش شل شدن...داشت چه اتفاقی میوفتاد...دویدم طرفشو بدن خیسو سرد و خون آلودشو درآغوش گرفتم:ریوما...خواهش می کنم....ریومااخیلی سخت بود که سر جام وایستم و عذاب کشیدنه ریوما رو ببینم....سریع دستاشو باز کردم..از هوش رفته بود...- داری چه غلطی میکنی مارون؟؟؟؟؟مارون - با من درست صحبت کن....- اگه نکنم؟؟؟؟عصبانی شد...مارون - چی میشه تو اینقدر طعنه نزنی و با من دعوا نکنی؟؟؟؟- اینو بهت گفته بودم ، بازم میگم..اگه بلایی سر ریوما بیا خودم شخصا تو و تمام افرادتو و میکشمبرای بعدی:20نظر