رزا لین..فکر ی کنی سوجومی واینویی بتونن معجونی برای چشما وصورت ریوما درس کنن؟رزالین:واقعا نمی دونم...باید ازشون بپرسیم...البته به صورت غیر مستقیم..مومو:پس بهتره بریم و هرچه زودتر کارامونو انجام بدیم..رزالین:ما برمی گردیم..با دستای پر..مطمعن باش ریوما....مطمعنم بچه هااما حقیقت این بود که دیگه وقتی برای این کار ها نمونده بود...ایجی:-ماشایا...می خوای بریم به آیانا سر بزنیم؟ماشایا:اره..دلم براش یه زره شده...-واقعا نمیدونم.آخه چرا این طوری شد..ریوما ریماوفوجی اصلا معلوم نیس کجان..زندن یا مردن..آیانا..یاد سال قبل افتادم****یهویی تزوکا وارد اتاق بخش شد..سرو وضعش زیاد خوب نبود...یکمی از لباسش پاره شده بودوروش لکه های خون بود.رایا مثل برق خودشو رسوند به تزوکا..بعداینکه ریوماوریما وآیانا وفوجی به طورناگهانی ناپدید شده بودن..هممون نگران بودیم..وطاقت اتفاق دیگه ایو نداشتیم..رایا:چی شد؟؟میتسوو!تزوکا:آ..آ...آی..انا...مومو:آینا؟کایدو:مگه کری؟؟می گه آیانا!!تزوکاروی صندلی نشسترایا:بگو چی شدهتزوکا:داشتم دور و اطراف خونه ی اشباح رو برسی می کردم که..رایا:که چیی..تزوکا آیانا رو پیداکردم.بی هوش بود..بردمش بیمارستان...کاوامورا:وایی..ماشایا:ادرسو بگو..یکم دیگه هممون پشت در اتاق بیماران ویژه ایستاده بودیم..پرستار اومد بیرونرایا:حالش چطوره؟پرستار : لطفا از پزشکش بپرسین..یکم دیگه پزشک هم اومدبیرونکریستال:حالش چطوره؟پزشک:انگار شک بزرگی بهش وارد شده..شک باعث شده بعضی از عصب ها ش دچار مشکل بشن..در این موردمانمیتونیم کاری براش بکنیم...یهویی مومو اومدویقه ی پزشکوگرفت:چی چیونمیتونین؟؟مگه شما پزشک نیستین؟اصلا برای چی پزشک شدین؟اگه شمانتونین پس کی می تونه؟کیریستال:اروم باش...پزشک:من واقعامتاسفم ..اما کاری از دستم بر نمیاد..الان همه چی به خودش بستگی دارهتلما:می خواین بگین اون باید اینجا بمونه؟پزشک:بله.متاسفانه اون مجبوره اینجابمونه.مگه اینکه معجزه ای پیش بیاد..****ریوگا:واقعا حس میکنم دارم دیوونه می شم.فوجی ناپدید شده..آیانا هم که اونجوری تو بیارستانه.ریما وریوما هم معلوم نیس کجان..الان فقط میوسا مونده..****با رزالین رفته بودم خونه ی نانجیرو..زنگ در خونه به صدا دراومددرو باز کردم..میوسا دوید توی حیاط:بابامامان!!ریوگا..ریوماااباورم نمی شد.بعدچند سال الان پیداش شده...قبل اینکه کاری بکنم دیدم توبقلمه:وای ریوگا.دلم برات تنگ شده بود..بعد رفت تو خونه:مامان..بابا!بعد یه سلامو عیلک که قرنی طول کشید رفت طبقه ی بالا:ریوماااا...ریوماااا.ای پسره ی بد..بعد چند سال برگشتم نمیای یه سلام بکنی...در اتاق ریوما رو باز کرد.یهویی کلی سرفش گرفتمیوسا:اینجا چه خبره...چرا اینجوری همه جارو خاک گرفته..ریوما کجاس؟اومد طبقه ی پیینمیوسا:ریوماکی میاد؟سرموانداختم پایین:نمی دونم.شاید هیچ وقت...میوسا:منظورت چیه؟این دختر خانوم کیه؟یکی بگه اینجاچه خبره؟!!-این دختر نامزدمه..رزالینودرمورد ریوما...میوسا:چی!!این امکان ندره..قط چند سال نبودم..چه بلایی سر داداشیم آوردین؟؟از تو دیگه انتظار نداشتم ریوگا..پس تو اینجا چی کاره بودی؟*****ههبعد اون روز میوسا هم عوض شد..یادم نرفته که با چه سرعتی امتحان های کاراگاهیوپشت سرگذاشت..در به در دنبال ریوما بود..خودش میخواست از هاریوانتقام بگیرهرز الین:مومو..می گم الان شبه..بریم خونهفردا یه سر به ریوما بزنیم بعد بریم دنبال سوجمی و اینویی...مومو:باشهرزا:خدمتکار:بانو..اینجا چی کار می کنین؟؟نمی دونین که مادر چقدر نگرانتون بودن..-اینجا هوای فوق العاد ه ای داره..خدمتکار:چی؟!-واقعاعجیبه..من الان یه خونه ی بزرگ دارم.یه عالمه پولیه پدرومادر خوبوبه زودی هم قراره با یه پسر خوب و پولدار ازدواج بکم..پس.. پس چرا اینجوریم؟چرا حس می کنم یه چیزی اشتباهه؟؟یه چیزی تو وجودم گمشده...فردا رزالین:چی!!!!!!!(این مزرعه به دلیل زیان مالی به کشور چین تغییر مکان داد!!)ریومااااااااا !!!!!!!برای بعدی10 نظر