این قسمت :اون از خودمون نیس!!
اومد جلوم سرشو بلند کرد...-چرا؟؟؟-من...به خاطر این جنگ..خیلیا رو از دست دادم...همسرم..و دخترم...خیلیا..من...باید انتقامشون..رو بگیرم...پس باید زنده بمونم...باید!!!-باشه...ولی شرط داره...که وفاداریت ثابت بشه..........................................................میوسا:چیکار میتونیم بکنیم...نگرانم..ترسا:آروم باش ...چیزیش نمیشه...میتونه از خودش محافظت کنه..-درسته...ایانا: یو...ترسا:اون ..واقعا از پدرش متنفره...ریوگا:امروز باید بریم ببینیم ریوما حالش چطوره..بچه ها رو جمع کنین...فقط ۵،۶نفر از اعضا بمونن...ترسا:ولی...اگه به اینجا حمله بشه نمیتونن از مقر و خودشون محافظت کنن ریوگا:کسی اینجا رو نمیشناسه..نمیتونن واردش بشن ..نگران نباشبهتره بریم... دو روز بعد:ریوما و فرمانروا جلوی قصر ایستادن..و ریوگا چندین نفر از اعضای گروه هم مقابلشون در محاصره سربازان ایستادن...ریوگا:چ..را؟؟؟چرا این کارو کردی ریوما؟؟؟؟؟ما..بهت اعتماد کردیم!!!چطور تونستی...ریوما:من فقط به وظیفه شهروندیم عمل کردم!!!میوسا در حالی که اشک تو چشماش حلقه زده بود اومد جلوتر:بگو برادر..بگو این کارو نکردی...بگو دارن اشتباه فک میکننن...بگو به ما خیانت نکردیریوما سرش رو برگردند و به ریوگا خیره شد:یا همین الان از اینجا میرین یا دستور میدم سربازا همتون رو سرکوب کنن!!ریوگا با خشم گفت:صبر کن...ف...فقط صبر کن...بعد شکست شیاطین...تو اولین کسی هستی که تقاص کارت رو پس میدی...و به آرومی برگشت و از اونجا دور شد..ایانا دست میوسا رو گرفت و سعی کرد اون رو که هنوز با ناباوری به ریوما خیره شده بود از اونجا ببره..یو :بیا بریمیوما و دستش رو کشیدهنوز کامل دور نشده بودن که ریوما جلوی فرمانروا زانو زد:دستورتون رو اجرا کردم...حالا دیگه...باید بهم اعتماد داشته باشین!الویس:البته..البته....تو کار بزرگی کردی!!!اگه محل مقرتون رو لو نمیدادی هیچ وقت نمیتونستیم پیداش کنیم...بی خود شاهزاده شیاطین نبودی!!!ریوما آروم لبخندی زد!ریوگا:خدای من!!!یو:گفته ببودم....اینم نتیجهیوما:نه..نه هنوز باورم نم..یشهیوما به هق هق افتاده بود..میوسا: چر..ا همچین کاری کرده... ریوگا: تنها چیزی که کاملا روشنه اینه که از امروزما و ریوما مقابل هم قرار گرفتیم...ایانا:ولی..یو:هنوز بهش اعتماد داری؟؟؟چرا مثلا؟مگه ندیدی به خاطر خیانت اون و لو دادن مقر گروه ۶نفر ازاعضامون رو از دست دادیم...اونا فقط به این خاطر مردن که شما به خاطر احساساتتون نسبت به برادرتون حرفم رو باور نکردین..کاملا روشنه که اون دشمن ماس..اون الان به فرمانروا خدمت میکنه...حاظر شده خدمت کار اون بشه تا فقط زنده بمونه...دیگه نمیتونین انکار کنین..و من..اگه اون رو جایی ببینم..مطمعن باشین میکشمش و انتقام اونا رو میگیرم!!ریوما توی اتاقش در قصر نشسته بودکه صدای داد و فریاد سکوت روشکستریومادر روباز کرد:چ خبره؟سربازا درحالی که دختری روگرفته بودن ادای احترام کردن:این دختره پنهانی وارد قصر شده....ریوما اروم سر دختر رو بلند کرد...و با چیزی که دید خشکش زد:م..یوسا..دختر لبخند تلخی زد:پس..منو یادته..سرباز:باهاش چیکار کنیم؟ریوما پشتش رو به اونا کردو در حالی که وارد اتاقش میشد گفت: کاری که با افرادی که پنهانی وارد قصر میشن میکنین...ببرینش.. و جوری که باید مجازاتش.....کنین..سربازا دستای میوسا رو گرفتن وحرکت کردنمیوسا: صبر کنین!!!!ریوما...من....باید باهات حرف بزنم...ریوماا!!!ولی سربازا نایستادنرن:حالش چطوره؟یو:از وقتی شنیده میوسا رو دستگیرکردن و احتمال داره اعدامش کنن..اونم به دستور خود....ریومانه خوابیده....نه چیزی خورده.رو تختش نشسته و به جلو زل زده..انگارحرفامون رو هم نمیشنوه...رن:این چ وضعشه....لعنت!!ریوگا:کی فکرشومیکرد..ترسا:ما...باید میوسا رونجات بدیم...من...نمیخوام اونو از دست بدم....همین موقع در بازشد...ایانا:م....میو..سا؟!!میوسا درحالی که به نظر نمیرسید صدای ایانا رو شنیده باشه وارد اتاق شد..ریوگا:..حالت خوبه؟؟!!چطور....میوسا روی مبل نشستو اروم شروع کرد به تعریف کردن:(سایه ای وارد سیاه چال شد:دنبالم بیا...میوسا: کجا؟-بیرون از اینجاودست میوسا رو گرفت و کشید.کمی بعد اونا بیرون قصر توی کوچه ای ایستاده بودن-از اینجا برو...ودیگه برنگرد.. قبل از ایکه حتی یه قدم برداره میوسا گفت:ر...یوما؟اون ایستادمیوسا: تو..ریومایی...مگه نه؟سایه اروم برگشت اینبار صورتش دیده میشد:اره..میوسا:چر...ا داری اینکارو میکنی..اخه چرا..برگرد پیشمون..بااینکارت....همه تو رو دشمن میدونن...چرا..داری خانواده خودت رو با خودت دشمن میکنی؟بهشون ثابت کن ...دارن..اشتباه میکنن...تو...کوچه وبازار پرشده از شایعات...همه میگن..تو با شیاطین همدست شدی تا دوباره به مقامت(شاهزاده شیاطین)برگردی..چ.را؟اخه چرا میذاری این شایعات رو پشت سرت بگن...تو که از همون اول که دیدمت میخواستی..اینده این مردم رو نجات بدی..بار ها تا دم مرگ رفتی....مردم تو رو....ناجیشون میدونستن...چرا اجازه میدی به این راحتی اعتبارت از بین بره ریوما...چرا داری این کارو میکنی....چرا...میوسا به گریه افتاد..:چ...را...ریوما:برای انتقام....یه عمر هدفم نجات مردم بود...خیلیا رو به خاطرش ازدست دادم...ولی چی بدست اوردم؟هیچی..اعتباری که انقدر راحت از دست بره..اعتبار نیس...اعتمادی...که ب این سادگی نابود بشه...اینکه فقط با یه کارت..حتی اعضای خانوادت هم بهت اعتماد نکنن...اعتماد نیس..میوسا:نه....اشتباه میکنی..ریومایی..که من میشناختم برای انتقام زندگی نمیکرد..هدفش خیلی...بزرگتر بود...اون...خانوده اش رو...ب خاطر انتقام از خودش دورنمیکرد..اون حاظر نمیشد بقیه اعضای خانواده اش و دوستاش روبه خاطر انتقام کسایی که مردن از دست بده..تو.ریوما نیستی..ریوما: اینبار...نجاتت دادم.به عنوان اخرین وظیفه ام در مقام برادرت...ولی دفعه بعد...دیگه ...رحمی درکارنیس..امیدوارم روزی نرسه که به روی هم شمشیر بکشیم!وقبل ازاینکه میوسا کوچکترین حرکتی بکنه تو تاریکی ناپدید شدایانا: چرا اینجوری شد...چرا یهو همه چیز انقدرتغییر کرد...چرا به جایی رسیدیم که به جای شیاطین باید با خودمون بجنگیم...صدای یو همه رو متوجه خودش کرد:اون از خودمون نیس!!!برای قسمت بعد10 نظر(بگین نظرتون راجب به رفتار جدید ریوما چیه؟اون واقعا ادم بدی شده؟)