بدو برو ادامهراستی این داستانو منو اونیکی ریما باهم مینویسیماینم ادرس وب اونیکی ریما:http://roman-ryuma-and-rima.mihanblog.com/حتما بهش سربزنین...
مامان..چرا ما باید از روی اون خط های سفید رد بشیم...؟؟-عزیزم...اینجوری امن تره...وماشینا بهمون نمی خورن وما می تونیم راحت از خیابون رد بشیم...گفتم:این خیلی خوبه مامان جون...یک دفعه صدای بوقی اومد و....9سال بعد:صدای زنگ ساعتم دیگه داشت کلافم می کرد....بالشمو برداشتمو کوبیدم روی ساعت ......(هر وقت دیدین این پارانتزا اومده بدونین من دارم توضیح می دم....(وساعته له شد)من رفتم روی تختم دوباره دراز کشیدم....داشت خوابم می برد که یهو از جام پریدم....ای وای بر من..امروز تمرین مخصوص داریم تو باشگاه ....دیگه
داشتم سکته می کردم ...این اولین بارم نبود.....اگه این بار هم دیر می
کردم..معلوم نبود رایا کاپیتان خوجملمون که تزوکا پیشش کم میووورد...یا اون
سوجومی که معجوناش صد برابر بدتر از اینویی بود چه بلایی سرم میووردن..خودم
رو مثل جت رسوندم wc دستو صورتم و شستمو مستقیم رفتم اتاقم...با سرعت نور
لباسامو پوشیدمو از خونه زدم بیرون...رفتم کنار خیابون منتظر امترو شدم....به زور یه مترو گیرم اومدو سوارش شدم...رفتم
ته مترو که راحت باشم..جای خالی نبود که بشینم...پس همون جا سر پا
ایستادم.....برگشتم تا بتونم جلو رو ببینم که دیدم یه نفر جلومه وو...وپاشو
له کردم...اون..اون....اه..اون ریوما بود!!ریوما اهمیتی نداد برگشت وپشتشو به من کردوزیر لب گفت:حتی فک کردن بهشم باعث خنده میشه...منظورشو نفهمیدم....خم شدم که ببینم کفشش چقدر کثیف شده..که چشمم خورد به به دوتا کفش با رنگا وشکل های مختلف ...با خودم گفتم:کی اینقدر احمقه که کفشای لنگه به لنگه بپوشه...وبعد یهو متوجه یه چیزی شدمو گفتم :چی!!صدام اونقدر بلند بود که تموم کساییی که توی مترو بودن..برگشتنو به من نگاه کردن..دیدم دارم ضایع می شم بدجور...احمیتی بهشون ندادمو گفتم:واو چه هوای فوق الاده ای...همین که قیلو قال خوابیدو هر کدومشون رفتن سر کار خودشون...زود خودمو خم کردم...نمی دونستم چیزی که دیدم واقعی بود یا خطای دید بود که خودم شخصا خیلی دوست داشتم گزینه دوم می بود...دوباره به کفشام نگاه کردم ...ولی اونا هنوز همون کفشای متفاوت بودن.....داشتم از خودم بابت این اتفاق تشکر می کردم...(خخخخخخخخخخ زحمت می کشیدی)صدایی گفت:ایستگاه آخر....کم کم همه داشتن پیاده می شدن...که دیدم ریوما از جلوم رد...شدرفتم دنبالش تا بابت اینکه کفششو له کردم ازش معذرت خواهی کنم...که دیدم ریوما داره پیاده می شه....اون داشت یه چیزی می گفت:هنوز باید تمرین کنی...خخخ . دختر حواس جمع دلم می خواد ببینم با این حافظت بازیت چطوره....باورم نمی شد که ریوما این همه خون سرده..ولی اون حرفش....اون نباید چنین حرفیو می زد....که یک نفر از پشتم گفت:بالاخره پیاده می شی یا نه؟؟دختر مسخره...واقعا برام اعصاب نزاشتن با این حرفاشون..از مترو پیاده شدم...جلو مدرسه ایستادم....با این کفشام اگه میرفتم تو که دیگه پاک هرچی ابرو داشتم نیستو نابود می شد..ولی چاره ای نداشتم...رفتم تو وخودمو به باشگاه دخترا رسوندم...رفتم تو....واولین صدا طبق معمول مال رایا بود:کجا بودی؟؟همیشه باید دیر کنی؟؟بار اولت نیست....پس دیگه بخششی هم در کار نیست...برو بالای بوم مدرسه و50 بار داد بزن ما همیشه قهرمانیم..البته حینش باید راه هم بری...از تعجب خشکم زده بود....دیگه آخر کارم بود...خوب تموم شد برای قسمت بعد نظرا بالای 20 تا(خوب خیلی زحمت کشیدم براش....از همه داستانهام تا حالا طولانی تر بود..حالا من خیلی تخفیف دادم.)...