بدوادامه........
منو رایا رفتیم پیش مربی جمیکا..رایا:جمیکا من می خوام ریما وارد تیم دخترا بشه فکر نکنم مشکلی وجود داشته باشه...جمیکا:نه رایا:ببینم..می تونی اسم ریمارو تو لیست بازیکنای اصلی بنویسی.؟من یکم کگار دارم...جمیکا :اره..رایا:خوبه..من می رم پیش خانم ریوزاکی ببینم کی می تونم ریما رو معرفی کنم...منو رایا باهم رفتیم پیش خانم روزاکی...-کاری داشتی..رایا؟رایا:البته..می خواستم بدونم کی می تونم ریما رو به عنوان بازیکن اصلی به همه معرفی کنمخانم روزاکی نگاهی به من کرد.. وگفت:بزار ببینم..فردا صبح ..همین که باشگاه رو باز کردیم بچه هارو جمع می کنم.......رایا:فهمیدم..ممنون..............از زبون خانوم روزاکی...
همین که ریما ورایا دور شدن.. به فکر فرو رفتم..
این اتفاق فقط با کمی تفاوت دوبار اتفاق افتاده بود..
در زمان ریوماو تزوکا....
من روی تختم دراز کشیدم..دوست داشتم همین الان صبح می شد....و..به خواب رفتم.با صدای زنگ ساعت از خواب بلند شدم.....باورم نمی شد که 5 دقیقه اونم تو این روز مهم....آه بد شد..خیلی من خواب مونده بود..باعجله لباسمو پوشیدم وبه مدرسه رفتم همین طور که می دویدم سمت باشگاه امیدوار بودم که زیاد دیر نکرده باشم...که یهو خوردم به یه نفر و افتادم روی زمین..سرمو بلند کرد..اون ریوما بود ...ریوما:حواست کجاست؟من همین جوری ماتو مبهوت روی زمین مونده بودمو جوابی بهش ندادم...از وقتی به این مدرسه اومده بودم...یجورایی ریوما همیشه سرز راهم بود هر جا که می رفتم..ریوما :اگه بازم بخوای همین جوری تو عالم هپروت بمونی...باشگاهو می بندن..خداحافظادامه دارد.......نظرا بالا باشه